............. 

هیچ حرفی نیست ... فقط برای به روز کردن وبلاگ آمدم...

مخلص دوستان 


نويسنده : حسین ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ تاريخ ۱۳٩۳/۸/۱٧



 

یک وبلاگ زیبا درباره خورموج  khormujax.blogfa.com


نويسنده : حسین ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ تاريخ ۱۳٩۱/٤/٢٢


وب سایت مسجد جامع خورموج   http://paiguh.mihanblog.com/

    از مسجد جامع خورموج خاطرات خوبی دارم یادش به خیر با دوستان خوب نمازجماعت مغرب و عشای اونجا صفای دیگه ای داشت ...

 


نويسنده : حسین ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ تاريخ ۱۳٩۱/۱/٢٧



 

به خاطر میم مثل مادر ملاقلی پور

 

دیگر میم مثل مادر نیست. دیگر میم مثل مرگ مادر است. مثل مرگ ملاقلی پور است.

دیگر میم مثل مادر نیست . دیگر میم مثل مرگ یک عقیده است. مرگ یک زن. 

دیگر میم مثل مادر نیست. میم مثل مرگ مردانگی. میم مثل ...........

 

مرحوم رسول ملاقلی پور کارگردان فهیم متعهد را یکبار به اینجا دعوتم کرده بودیم. عاشق مرام و روراست بودنش شده بودم. به معنای واقعی کلمه انسان بی ریا و یک رویی بود. روزی که خبر مرگش را شنیدم زار و زار گریستم. امروز نیز برای دومین بار برایش به همان اندازه گریستم نه به خاطر مرگ خودش به خاطر مرگ مادرِِ میم مثل مادرش. شاید اگر آن روز که ملاقلی پور گلشیفته فراهانی را برای بازی در نقش مادر میم مثل مادر انتخاب کرده بود یک درصد گمان می کرد که روزی مادر فیلمش قرار است قداست مادر بودن را زیر سوال ببرد، اصلا میم مثل مادر را نمی ساخت. 

  و خدا چقدر این رسول ملاقلی پور را دوست داشت که قبل از اینکه ببیند مادر فیلمش به هر دلیلی برهنه شده است، او را انتخاب کرد و برد تا نبیند و از این ماجرا دق نکند. 

 


نويسنده : حسین ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/٢۸


مسیله

 

مسیله تقریبا به منطقه ای از خورموج گفته می شود ( می شد ) که در فاصله پنج کیلومتری از شهر و در قسمت غربی خورموج بعد از باغات. چندین زمین فوتبال خاکی در آنجا بود که اغلب تیمم ها از جمله ایرانجوان شاهین پاس و ... در این زمین ها بازی می کردند و یا مسابقه رسمی نیز برگزار می کردند. جاده ای خاکی این قسمت از خورموج را به جاده اصلی شهر یعنی جاده بوشهر  کنگان وصل می کرد.... دلم برای بازی کردن تو مسیله با بچه محله ها تنگ شده واقعا 


نويسنده : حسین ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ تاريخ ۱۳٩٠/٧/۱۱


سفر کوتاه یک هفته ای ما به خورموج به پایان رسید. در چند روزی که خورموج بودیم متوجه شدم حاج محمد کازرونی از دلسوختگان اهل بیت (ع) و امام جماعت مسجد جامع خورموج دعوت حق را لبیک گفته و سعادت نصبیم شد تا در روز ولادت امام علی (ع) در حسینه میرزای خورموج در مراسم چهلمین روز درگذشتش شرکت کنم. موضوع مهمی که برام جالب بود این بود که این عاشق حضرت زهرای اطهر (ع) در روز شهادت آن حضرت 17 اردیبشهت 90 به معبود خود شتافته است و چهلیمن روز درگذشتش در روز ولادت حضرت علی ع می باشد. کسی که عمر خود را برای حسین (ع)  وقف کند باید هم رفتنش با نام های مقدس علی و زهرا عجین شود. روحش شاد و خوش به سعادتش.

 

این هم لینک سایت حسینه میزرای خورموج و عکس های از آن پیر  عاشق حسین  ع 

http://www.hosseiniehmirza.com/index.php?option=com_content&view=article&id=136:1390-03-13-23-10-33&catid=58:biographi


نويسنده : حسین ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ تاريخ ۱۳٩٠/٤/۳


سلام

 

25 خرداد 83 بود که با این متن وارد عرصه وبلاگ نویسی شدم

"

بسم الله الرحمن الرحیم

بزودی وبلاگ خورموج افتتاح خواهد شد از کلیه دوستانی که در مورد خورموج مطالبی در دست دارند خواهشمند است مطالب خود را به این وبلاگ یا به ایمیل این جانب ارسال فرمایند به بهترین مطالب ارسالی به قید قرعه جوائزی از جانب نویسنده وبلاگ  اهدا خواهد شد."

 

احساس می کنم دیگر آنقدر گرفتار زندگی، کار و مشغولیت ها خودم شدم که دیگر نمی توانم بنویسم در آستانه هفتمین سال وبلاگم هستم خیلی بهش علاقه دارم و وابسته شدم. اما دیگر واقعا نمی رسم بنویسم. این وبلاگ را واگذار می کنم. اگر علاقه مندی از خطه بوشهر باشد و علاقمند باشد این وبلاگ را بنده واگذار می کنم و تنها شرطی که هست این است که کسی که انرا می خواهد باید هر به موقع آنرا به روز کند. تا 25 خرداد یعنی هفتمین سالگرد این وبلاگ وقت دارید آنرا تحویل بگیرید.

 

این هم اولین کامنت هایی که دریافت کردم و کلی ذوق کردم.... :)

وحید:۱:۱٧ ‎ق.ظ - پنجشنبه، ۱ بهمن ۱۳۸۳
سید حسین جان با سلام یه عکس از قلعه محمد خان برای وبلاگت محشره / کارت دارم یه سر به ما بزن
هوشنگ تیموری:٩:۵٩ ‎ب.ظ - پنجشنبه، ۸ امرداد ۱۳۸۳
تولد وبلاگخورموج راتبریک میگویم
فرزاد: ٧:٠۵ ‎ب.ظ - دوشنبه، ٢۵ خرداد ۱۳۸۳
وبلاگ قشنگت رو دیدم. خیلی لذت بردم. هیچ میدونی یه عکس به اندازه ده صفحه متن میتونه به مخاطبش مطلب برسونه و چقدر گذاشتن عکس توی پرشین بلاگ سخته و ما  این مشکل رو برای شما حلش کردیم اگه میخوای توی وبلاگت عکس بذاری کافیه رو آدرس URL کلیک کنی.

ممنون

سید حسین

 


نويسنده : حسین ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ تاريخ ۱۳٩٠/۱/٢٢


گویند روزی کریمخان زند در دیوان مظالم نشسته بود.مردی اجازه حضور طلبید اجازه داد و پرسید :«تو کیستی؟» آن شخص گفت:«مردی بازرگانم،آنچه داشتم سارقین از من دزدیدند.» کریمخان گفت:«وقتی مالت را دزدیدند تو چه می کردی؟» گفت:«خوابیده بودم.» کریمخان گفت:«چرا خوابیده بودی؟» آن مرد گفت:«چنین می پنداشتم که تو بیدار هستی؟» کریم خان از حاضر جوابی آن مرد خوشش آمد و امر کرد قیمت مال آن بازرگان را بدهند و سپس رو به اطرافیان کرد و گفت :«حق با اوست.ما باید بیدار باشیم تا دیگران اسوده بخوابند.»


نويسنده : حسین ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/٢٢



 


نويسنده : حسین ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/۱٠


 

یاد امام و شهدا


نويسنده : حسین ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ تاريخ ۱۳۸٩/٧/٦